کاملن حسش میکنم. پر شدن قلبم رو. انگار یه لیوان آبه که پر میشه هر چند ساعت یک بار، و باید گریه کنم تا خالی بشه.
من حتی سرریز کردنشم حس میکنم. عمیقن "حس" میکنم.
قلبم گرم میشه، یه چیزی شبیه تپش قلبه ولی فرق داره بنظرم
سرریز که بشه، ردیف اولم ک نشسته باشم، تو چشمای استاد نگاه میکنم و گریه میکنم.
سرریز که میشه بدون توجه به هیچی و هیچکس، دم در دانشکده داد میزنم حالم ازت به هم میخوره
و من، حتی نمیدونم چرا :))
قرار نبود این شکلی بشه به خدا.
اون وقت تو برمیگردی میگی "چرا" بادوم ناراحته؟ حالم ازت به هم میخوره.
با دویست شیش سفیدش اومد دم مدرسه دنبالم، ناهار بخوریم باهم.
نشستیم تو رستوران و پیتزا میخوردیم. پیتزای ایتالیایی.
م داشت درباره ی رئیس شرکتشون (که هیچ ازش خوشم نمیاد) حرف میزد. من داشتم از شاگردام و مدیر مدرسه حرف میزدم.
احساس "بزرگ شدن" یهویی کوبیده شد تو صورتم. آماده ش نیستم هنوز :|
+ تازه، دو نفری یه پیتزا گرفتیم، و نصفش موند.
مثل یه نفس عمیق بود بعد از اینکه یکی دستشو از رو گلوت بر میداره. شاید حتی از اونم حال خوب کن تر. مث اولین قطره های بارون پاییزی بعد از یه تابستون گرم و خشک.
دلم میخواست بهش بگم "آخیش! خیلی دلم واست تنگ شده بود! مرسی که به حرفم گوش دادی، وقتی بهت گفتم"مثلا وقتی آدمو تو راهرو میبینی، سلام میکنی رد نشو برو! بیا بشین دو کلمه صحبت کنیم! "
میگم گیل رو من بزرگ کردم. یه کف دست بود من بهش اب و غذا دادم بزرگ شد.
میگه اینو راست میگه خداییش. اصن یاد اون دوران سیاه که میفتم
میگم باااشه حالا اون دوران شد سیاه؟؟ میگه دییوانه پارسالو نمیگم! سال اول و اینا.
میگم اهااا اون دوران. اره والا. ببین گیل! تو هی در حال داستان درست کردن بودی من یه گوشه نشسته بودم فقط تحملت میکردم =))
میگه اره واقعن. از بیرون آدم آرومه ی دوستی* ما منم و تو شلوغ پلوغی. ولی واقعا بادوم هی کنار اومده با کارای من :)))
میگم ولی قبول داری دوستیمون خیلی بامزه س؟ ببین چقدررر اتفاقای عجیب غریب و بالا پایین دیده به خودش و ما هنوز، میزنیم تو سر و کله ی هم، و دوستیم :))
میگه اره. واسه همینه که خیلی دوسش دارم :>
*دوستی: به معنای دوستی. نه رابطه و این جور چیزا :))
+ ده تا پست از وب عزیزم رو حرومت کردم گیل جان. بسه دیگه برو خونتون =))
درباره این سایت