با دویست شیش سفیدش اومد دم مدرسه دنبالم، ناهار بخوریم باهم.
نشستیم تو رستوران و پیتزا میخوردیم. پیتزای ایتالیایی.
م داشت درباره ی رئیس شرکتشون (که هیچ ازش خوشم نمیاد) حرف میزد. من داشتم از شاگردام و مدیر مدرسه حرف میزدم.
احساس "بزرگ شدن" یهویی کوبیده شد تو صورتم. آماده ش نیستم هنوز :|
+ تازه، دو نفری یه پیتزا گرفتیم، و نصفش موند.
تو ,پیتزا ,مدرسه ,حرف ,کوبیده ,صورتم ,شد تو ,کوبیده شد ,یهویی کوبیده ,تو صورتم ,صورتم آماده

درباره این سایت